کوچولوی زیبای من
My HearT
24/6/88:و اخر چله یسنا خانم به سر رسید من و مامان با کمک هم حمام چله یسنا خانم رو انجام دادیم.من فکر میکنم زیاد سخت نباشه که تو نی نی نازو حمام بدم. 27/6/88: خدای من شب زنده داریهات و دل دردهات کم بود که سرما خوردگی هم بهش اضافه شد. خیلی سعی کردیم که که سرما نخوری ولی نشد. خانممم و اما بگم از شیطنتهات: 1.خیلی هوشیارشدی وباشنیدن صداسرت رو به همون سمت برمیگردونی واینکه ازدیدن نور چشمهاتو میبندی و یا اینکه زیر پلک تکان میدی. 2.خندهات صدا دار شده البته بعضی اوقات نه اینکه همیشه و زمان بیدار ماندنت هم بیشتر شده. 3. دوروز هستش که بهت شربت گرایپ میکسجر میدیم که فکر میکنم بهت میسازه و کمتر دل درد بهت اثر میزاره و کمتر گریه میکنی. 4.اغو گفتنت هم شروع شده البته تو روانشناسی بهش میگن بغبغو کردن. 5.بعضی اوقات دستتو بالا میگیری و سعی میکنی گردنتو بیاری بالا ولی فکر کنم الان خیلی زوده برای بلند شدنت. 6.خیلی خیلی ناز نازی هستی و خیلی ناز میکنی و با این ناز کردنت جاتو بیشتر توی دل ما باز میکنی.اصلانمیشه باهات دعواکنی مثل اینکه متوجه میشی وبغض میکنی و حالت گریه به خودت میگیری گوش کن هستی و وقتی بهت میگم ارام باش تا من بروم جایی و برگردم گوش به حرفم میگیری و تا برگردم حتی اگه گشنه هم که باشی گریه نمیکنی. راستی یادم رفت بگم وقتی خیلی گرسنه هستی و تا اینکه من اماده بشم و بهت شیر بدم دو تا دستت رو میکنی در دهانت و ملچ ملچ تا مشتت میخوری هر وقت هم گریه میکنی تا باهات صحبت نکنیم ارام نمیشوی چون جدیدن لالایی هم کاری نمیکنه ولی صحبت کردن باهات خیلی بهتر ارامت میکنه. مامانم میگه چون توی دوران حاملگی زیاد باهاش صحبت میکردی بخاطر همین اینقدر حرف گوش کن شده و حرفاتو درک میکنه .... اوه اوه و اما بگم از سکسکه که وقتی سکسکه میکنی مثل اینه که درد شکم گرفتت. هر وقت دم از رفتن میزنم تمام خانواده میگن بهتره که یه مدت دیگه بمونین و من رو از رفتن به خانه پشیمون میکنند. اانتخاب واحد هم شروع شده و من هم مانده ام که چی بگیرم و چند تا واحد بردارم دیروز همگی با خانواده عمو مجتبی(دوست اغاجون)رفتیم پلاژ که کلی خوش گذشت و تو با شنیدن صدای اب دریا خیلی ارام شدی و چشماتو به این سو اون سو میچرخوندی که ببینی صدا از کجا میاد.اخر شب هم بقیه دوستای بابا هم امدند. از دیروز تا حالا خیلی ارام تر شدی و کمتر گریه میکنی (شکرت خدای مهربان) ولی با سرما خوردنت شادی این 2 روز از ما گرفته شد چون دماغت کیپ شده و به سختی نفس میکشی و سرفهای بدی هم میکنی که دلم واست کباب میشه. ممنون از همه دوستان بخاطر دل نگرونیهاشون بخاطر یسنا کوچولو و ممنون از کمکهاتون. سلام علی ای اولین فرد مسلمان علی ای معنی آیات قرآن علی ای مظهر خلاق سبحان علی ای ذات تو چون ذات رحمن علی ای برده از الله فرمان علی ای بهترین مخلوق یزدان علی ای از تو جاوید دین و ایمان علی ای گوهر پیدا و پنهان علی ای آفرینش تحت فرمان علی ای رهبر پاکیزه دامان علی ای از گنه دایم گریزان علی ای پاک تر از کل پاکان علی ای صورتت خورشید تابان علی ای سیرتت فردوس و رضوان علی ای حب تو محو گناهان علی ای بغض تو کبریت نیران علی ای نطق تو چون تیغ بران علی ای قهرمان و مرد میدان شهادت امام علی و شبهای قدر رو به همه تسلیت میگم دیشب شب اول قدر بود و من و یسنا هم با بقیه راهی مسجد شدیم و این هم شد اولین شب قدری که یسنا در اون شرکت کرد ولی خوب تااخر مجلس نموندیم وساعت ۲به همراه عزیزی امدیم خانه و بقیه راازتلویزیون تماشا کردیم یسنا خانمی شما دیگه تقریبا منو میشناسی و با دیدینم ذوق زده میشی و کلی بادهانت و در اوردن صدات خودتو لوس میکنی. الهی من دور اون لوس کردنت بروم وقتی میخواهم بهت قطره یا دارو بدهم تا خودم نگم دهانتو باز نمیکنی و نمیخوری کنه وقتی بزرگ میشی هم حرف گوش کن باشی ۱۳۸۸/۶/۲۰:پ.ن:امروز ساعت 4:30صبح بوذکه ازخواب بیدارشدی و مث همیشه شروع کردی به گریه کردن واینبار هم مث دفعات قبل به صورت خیلی وحشتناکی گریه میکردی من کلی ترس برم داشته بود.تمام اهل خانه که چه توگریه میکردی چه گریه نمیکردی تا ساعت 14میخوابیدن بودند سعی خودشونو میکردن که حواستو پرت کنند که تو هواست پرت بشه و درد شکمت از یادت بره ولی هیچ فایده ای نداشت و همچنان گریه میکردی ساعت11 بودکه اغا جون و عزیزی رفتندپیش عطاری گفتند شاید که داروی گیاهی برای درمان دردشکمت داشته باشندکه اونجار اقای عطار باشی رو بهشون معرفی کرد که توی جم معروف بودانهاهم سریع برگشتند خانه و من و تورو هم با خودشان بردند خانه ان خانمه. به در خانه ی انها که رسیدیم و وارد شدیم خانمه گفت:چرا بجه رو اینجوری گرفتی؟ بعدش طرزدرست گرفتن بچه رو یادم داد. تو رو ازم گرفت ویه پتو روی پاهاش پهن کرد و سرتو رو گذاشت بالای پاش و از بالا با یه ظرف مخصوص که نوکش تیزبودونوک تیزش رو گذاشت روی زبانت وسرتو گرفت و دارو رو داخل حلقت میریخت وتو هم گریه میکردی و قورت میدادی و اوق میزدی ومامان ترسیده بودیم اخه نفست بالا نمیومد و به طرزوحشتناکی گریه میکردی و قرمز شده بودی که من هر لحظه پیش خودم فکر میکردم الانه که خدایی نکرده نفست پس بره وبرنگرده که الحمدالله اینجوری نشد و بعدش اوق زدی وکلی چیزهای کثیف از توی دهانت بیرون ریخت و من و مامان هم در تعجب بودیم هم در ترس.. خانمه میگفت اینا رو باید بعد از تولد بچه از تو شکمت در میاوردند که این روزها دریه حد کم در میارند و بقیه میمونه توی شکمشون که باعث عفونت میشه و اینجوری دل پیچ میگیرند و نا ارامی میکنند. بعد ازاینکه اون مواد کثیف از توی شکمت بیرون اومد 20دقیقه خوابیدی فکرکنم اون خواب خیلی بهت حال دادوبعداز 2۰دقیقه دوباره بیدارشدی ودوباره خانمه همون کارهارو انجام داد که این دفعه کمتر بالا اوردی. خانمه گفت فرداصبح دوباره بیارش ولی بهش شیرنده که دارورو که دوباره بهش میدم دلش خالی باشه و بهتر اثر کنه. حالا ازظهرکه اوردمت خانه هنوز بیدارنشدی فقط 3 بار که اونم برای خوردن شیر بوده و اصلا گریه هم نکردی ولی با این حساب من هنوز باورم نمیشه و هنوز منتظرم که 2-3 روز بگذره و ببینم که واقعا خوب شدی یا نه. اخه از بس این دکترو اون دکتر رفتم و نتیجه ای نگرفتم باورم نمیشه. خواهش میکنم که دعا کنید تحمل گریه هاشو ندارم. یسنای نازم دوستت دارم دیروز یسنای گلم اینقدر گریه کرد که ظهر ساعت ۱۱:۳۰ بود که به عمه گوهر زنک زدم و گفتم:که برای یسنا کوچولو از دکتر قاسمی یه نوبت بگیره. عمه جان هم واسمون نوبت گرفت.و من و بابایی و عزیزی وخاله زهرا و تو ساعت ۱۳حرکت کردیم و این شد اولین سفر گلی خانم و وارد اولینهای یسنا شد. هواا خیلی گرم بود و من برای اولین بار میخواستم توی ماشین به یسنا شیر بدهم که این کار دشواری بود برای من خلاصه ساعت ۵توی مطب بودیم . برای خانم دکتر همه چیزو توضیح دادم از جمله اینکه: دل کوچولوت که خیلی درد میگیره که گفت باید دایمتین و هیدروکسی زین بخوری تا ۵ روزو اینکه بعد از شیر خوردنت به مدت ۱۰ دقیقه رو دوشم باشکم بخوابیدو اینکه درموقع خواب بالا تنت با زاویه ۳۰درجه از پایین تنت بالاتر باشه. بعدش گفتم که خیلی دستشو به سمت گوشش میبره که واسه اونم پماد دادو گفت ممکنه تا ۱ سال گوش دردو داشته باشی ممکنه هم زودی خوب شه. واسه چشمات هم که گاهی کثیف میشد دوباره قطره باکتی ماد داد.و قرار شد تا ۷ روز من این داروها رو به خورد شما بدم که اگه دوباره اوق زدنات ادامه داشت سونوگرافی انجام بدی. قبلا که کلی گریه میکردی و نمیزاشتی ما بخوابیم ولی الان با خوردن شربت هیدروکسی زین کاملا بی حال شدی که حتی قادر به خوردن شیر به مدت ۱۰ دقیقه هم نمیباشی و ما کلی به گریه هایی که با بی حسی کامل از تنت خارج میشه و بیشتر شبیه ناله است تا گریه میخندیم اینم از عکسهای دوران بیحالی راستی یادم رفت بگم که بعد از ۳ روز امروز اد(م د ف و ع)کردی و کلی همه خانواده رو خوشحال کردی مخصوصا منو. و اما امروز هم بابایی رفت و ما دوباره باید منتظر برگشت بابایی بشیم که ۱۵ روز دیگه که بیاد میرویم خانه خودمان .که دوباره باید بشینم و درس بخونم. از دوستانی که تجربه ای در مورد مطلب زیر دارند خواهش میکنم کمکم کنند. ۱. نمیدانم با وجود این موجود کوچولو میتونم این ترم رو بگیرم ؟ ۲. یا اینکه مرخصی بگیرم؟ ۳. یا اینکه برگه مهمان بگیرم و بیام پیش مامان که مامان یسنا خانم رو بگیره و من درس بخونم؟ تبصره: ۱.من دانشگاه پیام نور هستم و نیازی نیست سر کلاس بروم توی خانه میخونم و میروم امتحان میدهم. ۲.خواهرم امسال کنکوری هستش و احساس میکنم که اگه من بیایم اینجا با وجود گریه های یسنا خواهرم نتونه درس بخونه. حالا به نظر شما من چکار کنم؟ میترسم بروم خانه خودم و اونجا با وجود یسنا نتونم درس بخونم؟ راستی یه چیز دیگه نمیدونم چرا شیشه نمیگیره به نظرتون چکار کنم که شیشه بگیره؟ یسنا کوچولوی یک ماهه یسنا کوچولوی ما یک ماهه شده و من از این بابت خیلی خوشحالم. بزرگ بشی و مارو با بزرگ شدنت خوشحال کنی. تقریبا3روزه که باکمک پاهات خودتو به عقب میکشی پاهات باشه فشار میاری و به سمت بالا میجهی وبعضی وقتها با این کارت هر لحظه احتمال افتادنت هستش تو داری بزرگ میشی و من هرازگاهی متوجه میشم که تو ناناز من رشد کردی و بیشتر اوقات اصلا متوجه گذر زمان و بزرگ شدنت نمیشم به رنگهای گرم مخصوصا قرمزخیلی علاقه مندهستی چون بیشتر اوقات به پرده قرمزخانه عزیزی نگاه میکنی و به مدت طولانی ارام میشی و چیزی نمیگی. شمااز روز اول چون کاملا رسیده بودی و از وقت دنیا امدنت هم گذشه بود چشمهاتو کاملا باز میکردی و همچنان منتظر هستیم که ببینیم چشمات چه رنگیه. دیروز برای اولین بار خودم شستمت و مای بی بی رو بستم واست. اغو گفتنت روهم در همین دو سه روزه شروع کردی اینم از پای یک ماهگیه وروجک ما کم کم داری به این دنیا عادت میکنی چون به مدت های طولانی به اطرافت نگاه میکنی و میخندی یا دهانتو باز میکنی و میبندی یعنی یه جورایی داری بازی میکنی و ما هم از این حرکاتت بسیار ذوق زده میشیم. ملیکا و مبینا سرماخورده اند و دو شب پشت سر هم امدند اینجا و مدام هم بالای سر تو بودند و با تو بازی میکردند من و مامان هم ازاین بابت خیلی نگران بودیم که مبادا تو هم سرما بخوری و در کنارش رویمان نمیشد که به دایی وزن دایی بگیم که شمااینجا نیاییدیااینکه بچه هارونذارید بروند طرفش البته اگه هم بهشون میگفتیم فکر نکنم ناراحت میشدند. طرف شما نیایند ولی با این حساب دوباره میامدند طرف شما. وپریشب شما خیلی سرفه میکردید که من و مامان کلی ترسیدیم که خدایی نکرده نکنه که سرما خورده باشید. مامانم میگه اگه هر بار که به حمام میبریمت و یا اینکه میشوریمت اگه در اخر روی پاهای کوچولوت اب سرد(اب سرد شیر اب)بریزیم دیگه سرما نمیخوری .البته کل خانواده مااین کارو میکنند وحتی خود من هم بعدازحمام اب سردرو پاهام میریزم و تا الان سرمانخوردم امیدوارم که شما هم با این کار هیچ وقت سرما نخوری. خوشکل مامان نمیدونم چه کار کنم که اینقدر گریه نکنی ؟ امتحان کردیم تاثیر کمی داشت ولی هنوز هم گریه های شبانه و شب زنده داری رو داریم. شاید این خواسته نا بجایی باشه که من توقع دارم به کلی اروم بگیری؟ پ.ن:شنبه تاریخ ۱۵/۵:اینقدر گریه کردی که برای ارام کردن و خواباندنت ساعت ۳ نیمه شب به همراه عزیزی و خاله زهرا و بابایی با ماشین توی شهرک تابت دادیم تا که ارام شدی و خوابیدی البته بااهنگه معین به پرده قرمز. من و عزیزی خوابمان برد ولی بابایی و خاله زهرا داوطلبانه بالای سرت بیدار ماندند دیروز متوجه شدم که هنوز سیاهی زیر ناخونات نرفته برای همین رفتیم پیش دکترت. اقای دکتر گفت :شاید از قلب کوچولوت باشه! که هم وزن هم صدای قلبت و هم زیر زبونتو نگاه کرد وگفت: نه از قلبش هم نیست چون اگه از قلبش بود وزن نمیگرفت. بعدش برات اکو نوشت که خیال من و بابایی راحت بشهو که دکتر قلب هم تاسه شنبه نیستش حال ناراحنم بخاطر سیاهی زیر ناخونت . البته زن دایی میگه خودش به خودی خودش درست میشه
زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم تولدت مبارک. و اما این هم یکی دیگه از اولینهای یسنا خانم. اخه 10 شهریور تولد بابایی هستش و امسال اولین سالی هست که یسنا کوچولودر تولد 32 سالگی بابایی حضور داره و همه ما از این بابت خوشحالیم به فرمایش چند تا از مامانیهای ناز یسنا خانم رو سوار بر ماشین کردیم و تو خیابون گردوندیم که الحمد الله جواب داد و ارام شد و در اخرگیج شد با صدای حمیرا به خواب ناز فرو رفت ولی امشب هم براش گهواره اوردیم که شاید ارام گرفت در ضمن به همه شهریوریها تولدشونو تبریک میگم .
و من منتظرم که تمام مشکلات و شب زنده داری هایمان تمام بشه و یسنای من به ارامش برسه.



و وقتی نازت میکنیم از حالت بغض در میای و خیلی هم حرف




![]()

![]()
خدا![]()
و نفست خیلی زیاد میگرفت که هر لحظه فکر میکردم الانه که خدای نکرده بمیری و
با این گریهای تو همه ساعت 8 بیدار شدند و پتو به دست
و نمیتونستن از دست گریه های توبه خواب بروندو امدندبالای سر توو تمام

خلاصه
یک خانم مامای محلی![]()
من![]()
که![]()
که یسناخانم با همین دارو دیگه خوب بشه چون دیگه![]()



![]()

امیدوارم که هر چه سریع تر![]()
یعنی پاهاتوبه دست مایا هر چیزی که زیر
و من از این بابت نگرانم.![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
دایی خودش هم خیلی تلاش میکرد که بچها![]()
![]()

تمام راه حل هایی که دوستان پیشنهاد داده بودند رو ![]()
البته قابل ذکر است که وقتی توی تختت خواباندیمت توچشماتو باز کردی و تاساعت ۴زل زدی
یه جورایی با نگاهت میخواستی به ما بفهمونی که کورخوندید من همچنان بیدارم ![]()
![]()
که الحمدالله یک کیلو اضافه کرده بودی![]()
![]()
البته خدا کنه![]()
هنگام تولد
یک ماهگی
وزن
3500kg
4500kg
قد
54cm
56cm
دور سر
35cm
39cm 
![]()



همسر عزیزم و بابایی مهربون تولدت مبارک![]()
![]()
![]()

و![]()
![]()
![]()








